شيخي به زني فاحشه گفتا مستي

هر لحظه به   پاي دگري پا بستي

زن گفت شيخ هرآنچه گفتي هستم

اما تو چنان كه مي نمايي هستي

 

این مطلع کتاب "معصومه شیرازی" محمد علی جمالزاده است که به جرات می تونم بگم  اعتقاد وافری به داستان نقل شده دراون دارم.

همیشه تو ذهنم محمود رو تصور می کنم که چه رابطه غریبی با معصومه داشت و شاید باور نکنید اگر بگم همین چند ماه پیش بود که "معصومه شیرازی" رو در مشهد دیدم. انگار واقعا به مشهد رسیده بود. در تشییع جنازه فردی همچون محمود،جنازه غریب بی کسی چون معصومه شیرازی هم  تشییع شد و چه لحظه نابی بود ان لجظات.

معصومه شیرازی یک زن ناپاک نبود بلکه نوری بود برای دیدن مردان ناپاک و بوالهوسان زمانه. از داروغه تا روحانی.

محمد علی جمالزاده در زمانه ای که  صحرای محشر را نمی توان دید آن را چنان تصویر کرده که انگار در آن حضور داشته است.

حیف که کتاب را اینجا ندارم والا قسمتهایی را از آن برایتان می نگاشتم تا از آن لذت ببرید.

پیشنهاد می کنم حتمااین کتاب رو گیر بیارید و چند بار بخوانید.